|
انتظار...حسرت... و فرصت هایی که باد با خود برد
|
وقتی هوای شهر نفس گیر می شود
با روضه حسین نفس تازه می کنم...

... باز سفر آغاز مي شود
... باز هم راه مانده است، كمي سرت را بالا بگير، مي بيني!! گيسوان اسماعيل در پنجه هاي ابراهيم است، پيش دستي كن و زلفهايت را به پاي بزرگي هايت بريز، كمترين همراهي تو با اسماعيل، همين گذشتن از گيسوست، و آنگاه كه گيسوانت برآمد، به دست و دامان و زلف دوست گره خورده باشد.
... نگاهت را به سوي من برنگردان كه حسابهايم به هم ريخته و تعداد داده هايم نسبت به ستاده ها بسيار ناسازگار است و من مي خواهم دوباره از نو حساب كنم، تا من شروع مي كنم اگر حال تو خوش باشد ديگر پشت سر خوبان و صالحان به سوي حرم و حريمي مي برندت كه خدايش پاسبان است و ابراهيم باغبان، از همان ورود به حرم، دست خدا در انتظار توست تا دستت را پيش ببري و از همانجا تو را به دور ولي بگرداند ودر سعي بچرخاند تا مرهمي باشي بر رنجها و جراحتهاي دل و پاي هاجر.
... لي لي كنان برو... كارت به جايي وكسي نباشد، فقط مرا دعا كن كه باز هم حسابهايم به هم خورده و بايد با رايانه حساب كنم.
... برو منتظر نباش!

برای دردهایم
تنی تازه بدوز
مرگ!
آنقدر بزرگ
که نبودنش را جا کنم
روحم میخواهد برود یک گوشه بنشیند پشتش را بکند به دنیا پاهایش را بغل کند
و بلند بلند بگوید: من دیگر بازی نمیکنم...
آرزوهایم هوایی شده اند
مدام بر باد می روند...
آهای مرغ عشق!
فخر نفروش! معشوق تو هم به لطف قفس است که وفادار مانده"
دوری تعبیریست که فاصله ها از ما دارند !!
اما بی خبرند از نزدیکی دلهایمان...
باورت گر بشود، گر نشود حرفي نيست
اما نفسم مي گيرد در هوايي كه نفس هاي تو نيست ...
عجیب است حکایت دریا !
همین که غرقش می شوی ، پس می زند تو را ...

آقا اجازه! خسته ام از اين همه فريب،
از هاي و هوي مردم اين شهر نا نجيب
آقا اجازه! پنجره ها سنگ گشته اند،
ديوارهاي سنگي از کوچه بي نصيب
آقا اجازه! باز به من طعنه مي زنند
عاشق نديده هاي پر از نفرت رقيب
«شيرين»ي وجود مرا «تلخ» مي کنند
«فرهاد»هاي کينه پرست پر از فريب!
آقا اجازه! «گندم» و «حوا» بهانه بود،
«آدم» نمي شويم! بيا: ماجراي «سيب»!
باشد! سکوت مي کنم اما خودت ببين..!
آقا اجازه! منتظرند اين همه غريب...
دارد غروب می کند آدم... طلوع کن آقا جان!!