تبليغاتX
عقبگرد
انتظار...حسرت... و فرصت هایی که باد با خود برد
 

وقتی هوای شهر نفس گیر می شود

با روضه حسین نفس تازه می کنم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 15:19  توسط محسن  | 

 

... باز سفر آغاز مي شود

... باز هم راه مانده است، كمي سرت را بالا بگير، مي بيني!! گيسوان اسماعيل در پنجه هاي ابراهيم است، پيش دستي كن و زلفهايت را به پاي بزرگي هايت بريز، كمترين همراهي تو با اسماعيل، همين گذشتن از گيسوست، و آنگاه كه گيسوانت برآمد، به دست و دامان و زلف دوست گره خورده باشد.
... نگاهت را به سوي من برنگردان كه حسابهايم به هم ريخته و تعداد داده هايم نسبت به ستاده ها بسيار ناسازگار است و من مي خواهم دوباره از نو حساب كنم، تا من شروع مي كنم اگر حال تو خوش باشد ديگر پشت سر خوبان و صالحان به سوي حرم و حريمي مي برندت كه خدايش پاسبان است و ابراهيم باغبان، از همان ورود به حرم، دست خدا در انتظار توست تا دستت را پيش ببري و از همانجا تو را به دور ولي بگرداند ودر سعي بچرخاند تا مرهمي باشي بر رنجها و جراحتهاي دل و پاي هاجر.
... لي لي كنان برو... كارت به جايي وكسي نباشد، فقط مرا دعا كن كه باز هم حسابهايم به هم خورده و بايد با رايانه حساب كنم.

... برو منتظر نباش!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 13:13  توسط محسن  | 

 

برای دردهایم

تنی تازه بدوز

مرگ!

آنقدر بزرگ

که نبودنش را جا کنم

روحم میخواهد برود یک گوشه بنشیند پشتش را بکند به دنیا پاهایش را بغل کند
و بلند بلند بگوید: من دیگر بازی نمیکنم...  

                                                     

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 11:11  توسط محسن  | 

 

آرزوهایم هوایی شده اند

مدام بر باد می روند...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 14:45  توسط محسن 

 

آهای مرغ عشق!

فخر نفروش! معشوق تو هم به لطف قفس است که وفادار مانده"

 

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 13:52  توسط محسن  | 

 

مرگت درست از لحظه یی آغاز می شود که در برابر آن چه مهم است، سکوت می کنی.

                                                                                                       مارتین لوتر کینگ
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 10:17  توسط محسن 

 

دوری تعبیریست که فاصله ها از ما دارند !!

اما بی خبرند از نزدیکی دلهایمان...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 17:17  توسط محسن 

 

باورت گر بشود، گر نشود حرفي نيست

 اما نفسم مي گيرد در هوايي كه نفس هاي تو نيست ...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 13:35  توسط محسن 

 

 عجیب است حکایت دریا !

همین که غرقش می شوی ، پس می زند تو را ...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 15:37  توسط محسن 

 

آقا اجازه! خسته ام از اين همه فريب،
از هاي و هوي مردم اين شهر نا نجيب

آقا اجازه! پنجره ها سنگ گشته اند،
ديوارهاي سنگي از کوچه بي نصيب

آقا اجازه! باز به من طعنه مي زنند
عاشق نديده هاي پر از نفرت رقيب

«شيرين»ي وجود مرا «تلخ» مي کنند
«فرهاد»هاي کينه پرست پر از فريب!

آقا اجازه! «گندم» و «حوا» بهانه بود،
«آدم» نمي شويم! بيا: ماجراي «سيب»!

باشد! سکوت مي کنم اما خودت ببين..!
آقا اجازه! منتظرند اين همه غريب...

 

دارد غروب می کند آدم... طلوع کن آقا جان!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 14:31  توسط محسن